#حصار_تنهایی_من_پارت_701


خنديدم و گفتم: کي اومدي؟

يک ساعتي مي شه. با بابام اومدم.

با تعجب گفتم: بابات کيه؟!

اداي دخترا رو درآورد و گفت: بابا سيروسم ديگه!

خنديدم و گفتم: لوس ... اين چند وقته کجا بودي؟

- خونه ی خودم!

- پس چرا نه زنگ مي زدي، نه مي اومدي؟

يه قلپ از چايش خورد و گفت: آخه فکر نمي کردم کسي دلش برام تنگ بشه!

با شيطنت گفتم: من که نه ولي يکي ديگه چرا!

انگار منظورمو فهميد. اخمي کرد و گفت: مي دونم منظورت کيه ولي به خودشم گفتم علاقه اي بهش ندارم.

- ولي کامليا...

پريد وسط حرفم و گفت: شنيدم يه هفته ديگه مي خواين بريد شمال. رو منم حساب کنيد. با رفيق رفقام ميام.

اين حرفش يعني ديگه در مورد کامليا حرف نزن! نخواستم ناراحتش کنم. بخاطر همين گفتم:

romangram.com | @romangram_com