#حصار_تنهایی_من_پارت_700


- آيناز!

- ولم کن امير!

رفتم به اتاقم. نمي دونستم با امير چيکار کنم. اگه با تظاهر به دوستي، الکي الکي عاشقش شدم چي؟ اگه اون، يکي ديگه رو دوست داشه باشه، من اين وسط لطمه مي خورم.

دستمو گذاشتم رو سرم. داشت مي ترکيد. به آشپزخونه رفتم. قرص نبود. بايد برم به آشپزخونه ی عمارت. با قدم هاي آروم راه مي رفتم. دم اشپزخونه که رسيدم، ایستادم.

از ديدنش تعجب کردم. پشتش به من بود و داشت چاي مي ريخت. يه لبخند زدم و با ذوق زدگي جيغ زدم و گفتم: سلام!!!

برگشت و با دوباره ذوق زدگي من دستاشو باز کرد و گفت: سلام دخترم! بپر بغل بابا ببينم!

- خجالت بکش پرهام! من بپرم بغل تو؟!

- آخه همچين با ذوق گفتي سلام، گفتم شايد مي خواي بياي بغلم!

صندلي رو کشيد عقب و نشست. منم نشستم رو به روش و گفتم:

- پس خاتون اينا کجان؟

- خاتون اينا رفتن بيرون خريد.

- الان که ساعت يازده ست... چه خريديه؟

- منم سر از کار شما زنا در نياوردم... هر وقت عشقتون کشيد مي ريد خريد!

romangram.com | @romangram_com