#حصار_تنهایی_من_پارت_702
- اگه آراد بفهمه اومدي، ممکنه دعوات کنه.
- نه بابا اينجوريام نيست... کاريش نداشته باشم کاريم نداره ...باور مي کني با همين اخلاقش يک سال اينجا موندم؟!
- واقعا؟!
- آره... پسر خوبيه، فقط بعضي وقتا ترش مي کنه!
چند دقيقه اي با پرهام حرف زدم و پرهام رفت بيرون. خيلي بهش گفتم نهارو بمونه ولی گفت کار داره. شب مياد. پرده رو برداشتم رفتم به اتاق آراد. چهار پايه هم بردم. وقتي از روش بالا رفتم ، دستمو گذاشتم رو لبم، يه لبخند زدم.
الکي الکي از آراد يه بوس مجاني گرفتم! پرده رو تو بغلم گرفتم و يکي يکي گیره ها رو مي زدم به پرده.
- باز رفتي بالا که رو من بيفتي؟!
نگاش کردم. انگار اين نارگيل يه روز با اخم حرف نزنه سکته مي کنه!
گفتم: سلام...نه!
- امروز خاتون قرار بود پرده رو سفارش بده ... يعني دو ساعته دوختش؟
- خودم دوختمش!
پوزخندي زد و گفت: درسته خياطي ... ولي لازم نيست دوخت مردمو به نام خودت ثبت کني!
کتشو انداخت رو تخت و رفت به اتاق لباس. زير لب اداشو درمي آوردم که سرشو آورد بيرون و گفت:
romangram.com | @romangram_com