#حصار_تنهایی_من_پارت_679


کامليا با خوشحالي دستمو فشار داد و گفت:برات خيلي خوشحالم!

بعد از پذيريي مختصر، امير بلند شد، به ساعتش نگاه کرد و گفت:

- دخترا و پسرا! ما پيرمرد، پيرزنا قراره کم کم از مجلس جوون پسندتون مرخص شيم و به مجلس پير پاتالي خودمون برسيم. اگه کسي هست مي خواد آخر عمري دل منو شاد کنه، بياد با من يه دوئل شعر کنه... دل اين پيرمردو نشکونيد! حاضرم پولم بدم!

شمسي: بسه امير! مي دوني که کسي اهل مشاعره نيست... پولتو هم بذار جيبت انقدر ولخرجي نکن!

کامليا: بابا آيناز مياد!

کامليا با فاصله دور از من، پيش دوستاش نشسته بود. با چشاي گشاد نگاش کردم.

امير: جدي آيناز خانم مياد؟

- نه ...چيزه! من زياد شعر حفظ نيستم... در حد شما هم حرفه اي نيستم. زود مي بازم! حريف خوبي براتون نيستم.

کامليا بلند گفت: دروغ ميگه بابا! پونصد بيت شعر حفظه.

لبمو گاز گرفتم و نگاش کردم. اگه نزديکم بود مي دونستم چيکارش کنم.

امير: دختر مي دوني پونصد بيت يعني چي؟! يعني تا فردا صبح هم مي تونیم مشاعره کنيم.

- نه...آخه!

- کي اول شروع کنه؟

romangram.com | @romangram_com