#حصار_تنهایی_من_پارت_678


- خودتو ناراحت نکن. اين فالا همش الکيه. حافظ کجا از آينده خبر داشته؟

امير: خب بعدي!

آقا امير براي همه بيست نفر فال گرفت. حتي براي آراد که به زحمت راضيش کردن نيت کنه. فال بعضيا که باب ميلشون بود خوشحال مي شدن، اونايي که هم بد مي شد مي گفتن اعتقادي نداريم... امير کتاب حافظو بست.

کامليا کنارم وايساده بود. گفت: بابا براي آينازم بگير!

گفتم: نه...نه من نمي خوام.

فرحناز: مگه اين گداي بي سر و پا هم آرزويي داره؟!

امير: زشته فرحناز! درست صحبت کن... صد دفعه گفتم کسي رو بخاطر موقعيتش تحقير نکن.

شمسي: خب فرحناز راست مي گه ...اين بي کس و کار چه نيتي داره بکنه؟

دلم شکست. بغض کردم. چشمامو بستم و با دل شکسته براي حافظ شيرازي فاتحه خوندم و با صلوات نيت کردم که از اينجا خلاص مي شم؟

چشممو باز کردم. امير کتابو باز کرد و خوند:

« دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ واندران ظلمت شب آب حياتم دادند.»

آقا امير گفت: به به! به به! بهترين فال امشب نصيب خودت شد آيناز... به زودي زود از تمام غم و غصه ها نجات پيدا مي کنی.

يه لبخند از ته دلم زدم که شادي تو صورتم مشخص شد.

romangram.com | @romangram_com