#حصار_تنهایی_من_پارت_680


اميرعلي: خانما مقدمن!

امير: اي قربون تو برم که خانما مقدمن! بيت اولو بگو ببينم!

اميرعلي: پرواز من به بال و پر توست زينهار/ مشکن مرا که مي شکني بال خويش را.

امير: آيناز خانم!

گفتم: آخر به اسارت دل حسرت زده خو کرد/ شادم که دگر ياد گريز از قفسم نيست.

امير: تا بوده چشم عاشق در راه يار بوده/ بي آنکه وعده باشد در انتظار بوده.

گفتم: هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي/ که بداند غم دلتنگي و تنهايي ما

مشاعره نزديک بيست دقيقه طول کشيد. سکوت داخل سالن حاکم فرما شده بود و فقط صداي من و امير خان بود که توي سالن با شعر ردل و بدل مي شد.

با آخرين بيت که امير گفت، برد. من بيشتر بخاطر جو سنگين و استرسم نمي تونستم فکر کنم. وقتي دوئل شعر تموم شد، امير و چند نفري برام دست زدن.

گفت: عالي بود دختر! صداي فوق العاده زيبا و دلنشين و آرومي داري. همه ی شعرهایي که گفتي بخاطر صدات به دلم نشست.

با لبخند گفتم: ممنون!

نزديک بود از خجالت اون همه تعريف آب شم برم تو زمين.

ظرفيتم براي اون همه تعريفي که ازم کرد، کم بود. از چند تا دختر موقع مشاعره هم شنيدم که گفتن «دختره صداي قشنگي داره» اما هيچ کدوم از اين تعريفا نمي تونست دل بيقرارمو که تشنه ی آزادي بود آروم کنه. چند دقيقه بعد از مشاعره، به گفته ی امير خان همه پيرمرد پيرزنا رفتن و موند چند تا جوون. ساعت يازده بود. حسابي خوابم گرفته بود.خيلي خسته بودم. چشمام حالت خماري گرفته بود. ديدم فرحناز چسبيده به آراد و داره براش ميوه پوست مي گيره. نگاه کردم ديدم کيويه. جلو دهنش گرفت. آراد دهنشو باز کرد. داد زدم: نخـــــــــور!

romangram.com | @romangram_com