#حصار_تنهایی_من_پارت_647


- بله؟!!

به شلوارش نگاه کردم و گفتم: ببخشيد من نمي تونم اين کارو بکنم. الان مي گم ويدا بياد!

يه قدم برداشتم. گفت: گفتم تو؛ نه ويدا!

برگشتم. دکمه شلوارشو با دست راست باز کرد. بيشعور!

پشتمو بهش کردم و گفتم: آخه زشته!

- زشت پيرزنيه که سوتين نزنه! اون شلوارو بده!

همين جور که پشتم بهش بود، شلوارو بهش دادم. صداي درآوردن و پوشيدن شلوارشو شنيدم. اصلا حس خوبي نداشتم.

گفت: برگرد!

برگشتم. بدنشو که ديدم سريع رومو ازش گرفتم. بيشعور پيرهنشم درآورده!

با حالت عصبي گفت: مگه با تو نيستم؟!

- چرا آدمو مجبور به کاري مي کني که دوست نداره؟

- تو خدمتکارمی؛ هر کاري که بهت مي گم بايد بدون چون و چرا انجامش بدي. اگه برنگردي مي اندازمت تو اون انباري!

حرفشو بدون شوخي و خيلي جدي گفت. از لحن حرف زدنش ترسيدم. لباسا رو گذاشتم رو شونم و با چشم بسته برگشتم.

romangram.com | @romangram_com