#حصار_تنهایی_من_پارت_648


گفت: کمربندمو ببند!

کمربندو برداشتم.

گفت: با چشم بسته چه جوري مي خواي ببندي؟!

سرمو انداختم پايين و کمربندو از بندها يکي يکي عبور مي دادم. چشمم افتاد به شکمش. عجب شکم عضله اي و سفيد و بدون مويي داره! معلوم نيست به صورتش چه نوع کودي مي زنه که جيلينگي ريشش در مياد!

از خودم خندم گرفته بود! مثلا مي خواستم نگاش نکنم. بعد از اينکه کمربندشو بستم، پيراهنشو برداشتم. دست شکستشو کرد تو آستينش؛ کشيدم بالا. پيراهنو دور گردنش چرخوندم. نگاهمون به هم گره خورد. عرق سردي پشت کمرم نشست. چشماي سبز تيرش بي احساس و سرد و بي روح بود. مثل يه تيکه يخ؛ شايدم يخچالاي قطب شمال. به خودم اومدم و پيراهنشو تنش کردم و با چشم بسته دکمه هاشو بستم. چشممو که باز کردم، ديدم يه لبخند محو ريز رو لباشه.

سريع جمعش کرد. اَه لبخندش از دستم در رفت! اي کثافت! نذاشت خندشو ببينم. رفت بيرون و گفت: کفشمو بيار بيرون.

حتما توهم زده شدم! آره بابا! آرادو چه به خنده؟! کت و کفششو بردم بيرون. لبه ی تخت نشست. کتشو گذاشتم رو تخت و کفشو پاش کردم. يه لبخند شيطنتي زدم؛ يه گره کوري به بند کفشش دادم که عمرا بتونه بازش کنه.

با همون لبخند بلند شدم و گفتم: تموم شد. مي تونيد بريد!

با اخم گفت: بازش کن!

- ها؟! براي چي آخه؟

- از اين کفشه خوشم نيومده؛ مي خوام يکي ديگه بپوشم.

اي بر مردم آزار لعنت! بگو مي خواي منو ضايع کني نه از کفش خوشت نمياد! داشتم کيف مي کردم که حالشو مي گيرم.

گفتم: الان مختار مياد بايد بريد شرکت. ديرتون مي شه ها؟!

romangram.com | @romangram_com