#حصار_تنهایی_من_پارت_646
نگام کرد و گفت: مطمئني داشتي سرمو خشک مي کردي؟
سرمو پايين گرفتم و گفتم: بله آقا!
بلند شد رفت طرف اتاق لباس و گفت: بيا!
اونجا ديگه براي چي؟! سشوارو گذاشتم رو ميز و دنبالش رفتم به اتاق.
پشتش وايسادم و گفتم: بله؟
برگشت نگام کرد و با اشاره گفت: اون پيراهن سرمه اي با نوار دوزي سفيد، اون شلوار لي مشکي و کمربند سفيد و کت اسپرت شکلاتي و کفش مشکي رو برام بيار.
به لباسا نگاه کردم و گفتم: مايو نمي خوايد؟!
- مثل اينکه چيزي بهت نمي گم، زبونت درازتر مي شه!
- ببخشيد!
تمام چيز هايي که گفت رو برداشتم و جلوش گرفتم.
گفت: چي کارشون کنم؟!
- نمي دونم؟ شما گفتيد براتون بیارم!
- اينا رو بايد تنم کني... مي بيني که دستم شکسته نمي تونم!
romangram.com | @romangram_com