#حصار_تنهایی_من_پارت_645


خونم در حد جوش رسيده بود. رو صندلي نشست. سشوارو زدم به برق؛ درجه آخر گذاشتم و گرفتم رو کلش.

يهو بلند شد با اخم گفت: چيکار مي کني؟ سرمو سوزوندي!

با قيافه ناراحتي گفتم: ببخشيد! حواسم نبود!

دوباره نشست. يه لبخند از روي رضايت زدم. درجه شو کم کردم و مشغول خشک کردن سرش شدم.

برگشت نگام کرد وگفت: اينجوري خشک نکن!

- پس چه جوري خشک کنم؟

- دستتو بکش تو موهام!

با چشاي گرد گفتم: بله؟!

- بلا! فقط بگو نه تا نشونت بدم!

درست نشست. مشتمو بالاي سرش گرفتم. حيف که جرات زدن نداشتم وگرنه همچين مي زدم که مغزش از تو گوشاش بزنه بيرون!

دستمو آروم گذاشتم رو سرش. يه جوري شدم قلقلکم شد. يه ذره هم مور مور يه کمي هم يخ کردم. سريع دستمو تو موهاش مي کشيدم . بايد مي گفت بيا مغزمو خشک کن نه مو! به زور موهاش يه بند انگشت مي رسيد! جلوش وايسادم. با تعجب ديدم چشماشو بسته. يعني خوشش اومده؟!

خندم گرفته بود. کشيدن دستام در حد نوازش شد. يعني داشتم سرشو نوازش مي کردم. آروم چشماشو باز کرد. سريع وايسادم سشوارو خاموش کردم و گفتم:

- تموم شد آقا!

romangram.com | @romangram_com