#حصار_تنهایی_من_پارت_644


با عصبانيت و حرص پيشنيمو فشار دادم و چشم بسته گفتم: مي رم صبحونتو آماده کنم.

پشتمو بهش کردم که گفت: هر وقت خوب شد بهم بگو!

عجب رويی داره ها! خجالتم نمي کشه! بي شرم و حيا! هي مي گه خوب شد،خوب شد. مگه اين چيه که خوب بشه؟ عين خنگا حرف مي زنه!

لبمو با عصبانيت گاز گرفتم و با صداي نيمه داد گفتم: چشم هر وقت خوب شد، اخبارشو به سمع و نظرتون مي رسونم!

با عصبانيت اومدم پايين. چقدر دلم مي خواد سرشو بکوبم به زمين! کاش جاي دستش باباش مغزشو متلاشي مي کرد! شايد يه ذره عقلش بياد سر جاش، تا دفعه ديگه مي خواد حرف بزنه اول فکر کنه. ساعت هفت براش صبحونه بردم. حوله رو انداخت رو سرش و نشست.

منم يه گوشه وايسادم.

گفت: برام لقمه بگير!

- چرا خودت اين کارو نمي کني؟!

دست گچ گرفتشو بالا آورد و گفت: مياي يا با همين بزنم تو سرت؟

با حرص نگاش کردم و نشستم. لقمه براش مي گرفتم، اونم از دستم مي گرفت و مي خورد. اونم چه خوردني! يه نون سنگکو يه تنه خورد! خوبه به ظرف پنير و مرباها رحم کرد! هميشه پر برمي گشت آشپزخونه اما الان در حد ليسيدن بود! همين جور که با تعجب به ظرفا نگاه مي کردم، رفت طرف دستشويي که دندوناشو مسواک بزنه. خدا کنه نگه بيا دندونامو مسواک بزن! ميزو جمع کردم که برم، گفت: کجا؟!

تو چهارچوب وايساده بود؛ گفتم: اينارو ببرم پايين!

- بيا موهامو خشک کن، بعد هر جا دلت خواست برو.

قبل از اينکه اجازه حرف زدن به من بده گفت: مي بيني که دستم شکسته؛ پس حرف نزن!

romangram.com | @romangram_com