#حصار_تنهایی_من_پارت_630
- تو چي مي دوني؟ پيرزن خرفت!
خواستم يه چيزي بگم که خاتون ابروشو برد بالا که چيزي نگم. منم دهنمو بستم.
فرحناز گفت: ويدا اينجا مي مونه... فهميدي؟
- خانم من کاره اي نيستم. آقا گفته از اينجا برن.
- خب گفته باشه. ويدا! همينجا مي موني تا خودم با آراد حرف بزنم.
- چشم خانم!
اينو گفت و رفت پوفــــــــف! از دست اين دختر! کل اعضاي بدنش حرص درآره! بدبخت آرادو با شکم گشنه بردن، حالا نزننش؟ واي اگه بزننش چي؟! غلط مي کنن آرادو بزنن. مگه شهر هرته؟! اصلا به من چه! بچشه؛ دلش مي خواد تنبيهش کنه! منو سننه!
ظهر آراد نيومد. فرحنازم چند بار زنگ زد. خاتون نگرانش بود. نهار نخورد. کنار تلفن نشسته بود، هي به گوشيش زنگ مي زد و يه خانمي مي گفت «مشترک مورد نظر خاموش مي باشد...» گوشي رو قطع مي کرد و مشغول ذکر و دعا مي شد.
بعضي وقتا از کاراش خندم مي گرفت. انگار حکم اعدام آرادو آوردن، اينم داره براي آزاديش دعا مي کنه! شب حدوداي نه بود که صداي ماشين تو حياط اومد.
خاتون از آشپزخونه به طرف حياط دويد. نميدونم چرا انقدر آرادو دوست داره؟! من که يه ذره هم علاقه اي به اين بچه ندارم. بعد از چند دقيقه، خاتون با چشم پر اشک اومد تو.
گفتم: چي شده خاتون؟ اين که صحيح و سالم اومده؟
- کجاش صحيح و سالمه؟ برو نگاه کن چه بلايي سر دستش آورده؟ پاشو يه چيزي براش ببر بخوره.
خودش رو صندلي نشست و با گوشه روسريش اشکاشو پاک مي کرد. صورتشو بوسيدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com