#حصار_تنهایی_من_پارت_629


- اتفاقا مي خوام برم سرشو بخيه بزنم!

داد زد: معطل چي هستيد؟ بياريدش ديگه!

آراد بلند شد. اون تا گنده لات رفتن طرف آراد. مختار جلوشون وايساد و گفت: خودش مياد.

آراد با سر خوني رفت بيرون. بقيه هم پشت سرش رفتن.

خاتون گفت: آخه بگو مرد! يه ذره رحم نداري؟! اين که ديگه بچه خودته؟!

دلم به حالش سوخت. تو راه پله آشپزخونه نشسته بودم که صداي فرحناز بلند شد.

- آراد... آراد!

خاتون بهش گفت: نيستن خانم!

- کجاست؟

نگاش کردم ديدم با ويدا اومده.

خاتون: نمي دونم. با پدرشون رفتن.

- کي مياد؟

- نمي دونم خانم .چيزي به من نگفتن.

romangram.com | @romangram_com