#حصار_تنهایی_من_پارت_631
- الهي من قربون اين دل نازکت بشم!
شامشو گذاشتم تو سيني و بردم بالا. مختار با ناراحتي از اتاقش اومد بيرون و گفت:
- فکر نکنم چيزي بخوره... اگه تونستي به زور بده بهش. از ظهر تا حالا هيچي نخورده.
- باشه.
رفتم تو. خوابيده بود و پتو رو تا رو سرش کشيده بود. سيني رو گذاشتم رو ميز و گفتم:
- آقا براتون شام آوردم.
- نمي خورم ببرش.
- نمي شه بايد بخوري.
سرشو آورد بيرون و داد زد: گفتم نمي خورم... سيرم مي فهمي؟
- آره مي فهمم. لازم به داد زدن نيست. فکر مي کني اگه داد نزني کارت پيش نمي ره؟
دوباره سرشو کرد زير پتو.
گفتم: تا شامتو نخوري از اينجا نمي رم.
چيزي نگفت. لبه تخت نشستم. پتو رو از رو سرش برداشتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com