#حصار_تنهایی_من_پارت_601


- خب...کي چي؟

- قضيه من و سيندرلا هم مثل همه! فقط برعکس شده... من خونه پسر شاه کلفتي مي کنم!

- دو روز نبودي زبونت دراز تر شده!

- آب و هواتون بهم ساخته!

- برو صبحونه رو حاضر کن!

- چرا دوباره منو آوردي اينجا؟!

بلند شد و گفت: برو صبحونه رو حاضر کن!

دهنمو باز کردم که چيزي بگم، گفت: اگه يه کلام ديگه حرف بزني، مي فرستمت تو انباري!

فقط نگاش کردم و چيزي نگفتم. رفتم آشپزخونه. اين زندگي لعنتي کي مي خواد يه روي خوش به من نشون بده؟! خدايا شکرت که نکرديم تَرکت! تخم مرغو انداختم تو آب جوش. به تخم مرغا نگاه کردم و زير لب خوندم:

« دوباره نمي خوام چشاي خيسمو کسي ببينه /يه عمر حال و روز من همينه /کسي به پاي گريه هام نمي شينه/ بازم دلم گرفت و گريه کردم. بازم به گريه هام مي خندن /بازم صداي گريمو شنيد و ..همه به گريه هام مي خندن /دوباره يه گوشه مي شينم و واسه دلم مي خونم/ هنوز تو حسرت يه هم زبونم ولي نمي شه و اينو مي دونم...»

آراد: فکر مي کني اگه براي تخم مرغا بخوني زودتر آب پز مي شن؟!

سرمو برگردوندم. همون چند قطره اشک که اومده بودو سريع پاک کردم. اين اينجا چيکار مي کنه؟ کي اومد؟

گفتم: کاري داشتيد؟

romangram.com | @romangram_com