#حصار_تنهایی_من_پارت_600
بعد اينکه ذکرم تموم شد، سجادمو جمع کردم که تلفن زنگ خورد.
گوشي رو برداشتم: بله؟
- مگه ويدا بهت نگفت بياي اتاقم؟
- چرا گفت!
- پس چرا نيومدي؟
- داشتم خواهر ويدا رو پند و اندرز مي دادم!
- چي؟
- هيچي الان ميام!
بعد از اينکه گوشي رو گذاشتم و شال و کلاه کردم، رفتم به سمت عمارت. داگي منو ديد. انگار خيلي عصباني بود. با دست يه بوس برش فرستادم و گفتم: ببخش داگي جون مجبور شدم!
با قدم هاي تند رفتم تو و از پله ها رفتم بالا. در باز بود. خودشم با لباس گرم کن رو تخت نشسته بود و داشت کفش اسپرتشو مي پوشيد.
با انگشتم زدم به در و گفتم: با من کاري داشتيد؟
نگام کرد و گفت: کل اين اتاقو امروز تميز مي کني. پرده رو مي شوري. کف زمينو انقدر تميز مي کني که بشه جاي آينه ازش استفاده کرد.
به چهار چوب در تکيه دادم و گفتم: قصه سيندرلا رو شنيدي که؟! همون شبي که لنگه کفششو تو قصر پسر شاه گم مي کنه، بعد پسر شاه کل شهرو مي گرده دنبال دختره!
romangram.com | @romangram_com