#حصار_تنهایی_من_پارت_602


- اينجا خونمه هرجا که دلم بخوات مي رم... صبحونه حاضر نشد؟!

کوفت بخوري ايشاا...! صبحونه آخرت باشه! حالا خوبه هر روز ساعت هفت مي خورد. اَد امروز يادش افتاده يه ربع به هفت بخوره! همين جور که نگاش مي کردم، گفت:

- چيه بازم ميخواي بپرسي چرا برت گردوندم؟

- آره، مي خوام بدونم... اول که منو با دخترا نفرستادي برم، حالا هم تا نيمه راه برديم و برگردونديم. چرا؟

- واقعا مي خواي بدوني؟ چون بابتت پنچ ميليون پول دادم. اگه مي فرستادمت خارج، بخاطر قيافت دو ميليونم بابتت نمي دادن. پس مجبوري تا مشتري بهتري پيدا بشه همين جا بموني.

- من که تو قلعه نظاميت زندانيم و چاره اي جز موندن ندارم.

به قابلمه نگاه کرد و گفت: آفرين که مي دوني! اما دلم نمي خواد اين زنداني زشت، هميشه اينجا بمونه!

نگاش کردم و گفتم: تو ارزش دخترا رو فقط به قيافه مي دوني؟!

- بله... چون تنها چيزي که دخترا دارن همين زيباييه. اگه اينم نداشته باشن، اندازه انگشت کوچیک پام پيشم ارزش ندارن!

- پس چرا تا حالا ازدواج نکردي؟ اين همه دختر لوند دور برت ريخته... يکيشم همين فرحناز که ديروز اومد خواستگاريت!

فقط نگاه عصبي بهم کرد.

پوزخندي زدم و گفتم: آها فهميدم! مهتابو نمي توني فراموش کني!

با عصبانيت بلند شد اومد سمتم. رو به روم وايساد و دستشو بلند کرد. با ترس نگاش کردم. دندوناشو فشار داد؛ دستشو آورد پايين و گفت:

romangram.com | @romangram_com