#حصار_تنهایی_من_پارت_595


- دست نزن! سليقت از قيافتم کج تره! خودم ميزو تزيين مي کنم!

- اگه مثل آشپزيته که از منم کج تره!

خواستم برم که سر و کلشون پيدا شد. چشمم افتاد به مامان فرحناز. اَه! کپ دخترش! پس چشم رنگيشون به خانم والدشون رفته! کامليا از دور برام بوس فرستاد. منم با چشم بسته يه بوس براش فرستادم. چشممو باز کردم ديدم جاي کامليا آراده و اين کامليای ورپريده داره دم گوش باباش يه چيزي مي گه. اي بترکي دختر! الان چه وقت جا خالي دادن بود؟!

خاک تو سرم! حالا فکر نکنه براي اون بوس فرستادم؟! اوه اوه! گندش در اومد! بدجور داره با اخم نگام مي کنه! سر ميز نشستن. فرحناز تنگ دل آراد نشست. من و ويدا هم با فاصله از ميز وايساديم. آراد بهم نگاه کرد. سرمو انداختم پايين. حتما مي خواد بدونه چرا براش بوس فرستادم!

مامان فرحناز گفت: اين ميزو کي چيده؟!

فرحناز با عشوه نگام کرد و گفت: خوب معلومه کي چيده! اين!

برگشت با اخم گفت: وقتي چيزي بلد نيستي انجامش نده!

با يه لبخند حرص دار گفتم: کار من نيست... ويدا خانم زحمتشو کشيدن!

به ويدا نگاه کرد: کار شماست؟ عزيزم به صورت لوندت اصلا نمياد سليقت اينجوري باشه! عيب نداره کم کم ياد مي گيري. خودتو ناراحت نکن!

نمرديم و تشخيص سليقه از روي قيافه هم ديديم!!

فرحناز گفت: شمسي جون! بديد غذا براتون بکشم!

شمسي: اينا اينجا وايسادن که اين کارو بکنن... تو به نامزدت برس!

آراد که داشت سالاد مي خورد، کلم پريد تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.

romangram.com | @romangram_com