#حصار_تنهایی_من_پارت_594


آراد با چشماي قرمز به خاتون نگاه کرد و گفت: ديگه به مادرم قسمم نده!

رفت بيرون. با شرمندگي سرمو انداختم پايين. خاتون فقط نگام کرد. ديسو داد دستم و با حالت قهري گفت: اينو ببر بالا!

ديس رو برداشتم و گفتم: خاتون من...

پشتش به من بود.

گفت: هيچي نگو... من تو اين چند سال اسم مادرشو نياوردم؛ بخاطر تو قسمش دادم.

برگشت نگام کرد: چرا اعصابشو خرد مي کني؟ حالا بهت گفت چرا آوردتت؛ مي خواي چيکار کني؟ آخرش مجبوري تا عمر داري اينجا بموني... انقدر اذيتش نکن آيناز. حرفشو گوش کن. به خدا اگه باهاش خوب باشي کارت نداره.

رفتم جلو قيافمو مظلوم کردم و گفتم: ببخش عصبانيت کردم.

صورتشو بوسيدم.

با لبخند گفت: خوبه خوبه! خودتو انقدر لوس نکن! اينا رو ببر تا سرد نشده!

- چشم! هر چي شما بگيد!

دو قدم رفتم و برگشتم، گفتم: راستي مش رجب چي مي گفت که خواستگار برام پيدا کردين؟!

با لبخند گفت: حالا بعد بهت مي گم!

رفتم بالا کسي نبود. حتما سالن پذيراي هستن چون صداي خنده فرحناز از اونجا ميومد. خواستم ميزو بچينم که ويدا گفت:

romangram.com | @romangram_com