#حصار_تنهایی_من_پارت_596
فرحناز آب بهش داد.
امير گفت: چي شد؟ آروم تر بخور!
شمسي: عزيزم آب بخور... آخه شما شعورتون نمي رسه نبايد کلم رو به اين بزرگي خرد کرد؟!
آراد کمي آب خورد و حالش که بهتر شد به عمش نگاه کرد و گفت:
- ببخشيد من کي با فرحناز نامزد کردم؟!
شمسي: واي عمه ترسيدم! گفتم چي شده؟ من و داداشم امروز مي خواستيم قرار عقد تو و فرحناز جونو بذاريم که زنگ زد و گفت کاري براش پيش اومده و نمي تونه بياد.
تعجب آراد بيشتر شد و گفت: قرار عقد؟!... فکر مي کردم اول ميرن خواستگاري، بعد قرار اينجور چيزا رو می ذارن!
بدبخت آراد خودشم خبر نداشته چه خوابي براش ديدن! چه باحال! از پسرا هم مي شه خواستگاري کرد! امير: مي دونم عزيزم ولي مي دوني که فرحناز چقدر دوست داره؟ اين چند سالم بخاطر اينکه بتوني مهتابو فراموش کني صبر کرده... بهتر نيست يه ذره عاقلانه تر فکر کني و به زندگي عاديت برگردي؟! تو که نمي توني تا آخر عمرت تنها باشي؟ بالاخره که بايد تشکيل خانواده بدي؟ حالا فرحناز نشد يکي ديگه!
شمسي: چي چيو فرحناز نشد يکي ديگه؟! بهتر از دختر من مي خواد کجا گير بياره؟!
آراد با عصبانيت گفت: بذاريد با بابام صحبت کنم بهتون خبر مي دم.
فرحناز: عزيزم! اگه فکر مي کني به زمان بيشتري احتياج داري، من تا هر وقت بخواي بهت وقت مي دم.
آراد: فعلا نهارتونو بخوريد تا سرد نشده و از دهن نيفتاده!
به ويدا نگاه کردم. لبخندش تا بنا گوشش بود! انگار اين موجود از اين وصلت بيشتر از فرحناز خوشحاله!
romangram.com | @romangram_com