#حصار_تنهایی_من_پارت_588
نگام کرد و رفت به آشپزخونه. بايد امروز تکليفمو با اين لوک خوش شانس مشخص کنم! تو حياط منتظر آراد نشستم. بايد جوابمو بده. چرا منو برگردوند؟ يعني اون حرفا که تو ماشين زد همش کشک؟
با عصبانيت پامو مي زدم به زمين. چشمم به در بود. اين نيم ساعت شده بود براي من ده ساعت! بالاخره در باز شد. ماشين اومد تو و مختار جاي هميشه ماشينو پارک کرد.
بلند شدم. دوتاشون از ماشين اومدن پايين. رو پله ها منتظرش بودم. کتشو رو دستش انداخته بود و با اخم و غرور راه مي رفت. اومد طرفم. نزديک پله شد. جلوش وايسادم.
تو چشماش نگاه کردم گفتم: معني اين بچه بازيا چيه؟ چرا منو تا لب مرز بردي و برگردوندي؟ مگه قرار نبود پيش مردا دست به دست شم؟!
بدون جواب يه پله اومد بالا. دوباره رفتم جلوش وايسادم و گفتم: جوابمو بده!
آراد: دليلي نمي بينم بهت جواب بدم!
از کنارم رد شد و رفت بالا. گفتم: دوستم داري؟!
پشتش به من بود. سرشو برگردوند و گفت: باز خيالاتي شدي؟! يه بار بهت گفتم تو کيس مورد نظرم نيستي... قدت که اندازه يه کوتوله هفت سانتيه؛ نه خوشگلي، نه اندام رو فرمي داري!
به سينه هام نگاه کرد: حتي از سايز معمولي هم کوچيک تره! برو يه فکری به حالشون بکن!
رفت بالا.چشمام و دهنم سه متر باز شد! اين چي گفت؟! به مختار نگاه کردم؛ يه لبخند رو لبش بود. سريع رفت بالا. کثافت بيشعور نفهم!
به سينه هام نگاه کردم. کجاش کوچيکن؟!
بلند داد زدم: از تو که هيچي نداري که بهتره!
اعصابم خرد شد، با حرص پامو زدم رو زمين و با صداي بلند تري گفتم: بايد بگي چرا منو برگردوندي؟
romangram.com | @romangram_com