#حصار_تنهایی_من_پارت_587


وقتي رفت، دراز کشيدم. يه فکر مسخره به ذهنم رسيد... يعني آراد منو دوست داره؟! شايد!! خيلي مسخرست اگه دوستم داشته باشه! بايد مطمئن بشم. رفتم پايين. به ساعت ديواري نگاه کردم. يازده و نيم بود. يعني نيم ساعت ديگه پيداش مي شه. رفتم آشپزخونه. ويدا نشسته بود و با خاتون سيب زميني خرد مي کردن. تا منو ديد با اخم سرشو انداخت پايين.

گفتم: سلام ويدا.

چيزي نگفت. خاتون با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که کاريش نداشته باشم .

با لبخند گفتم: چطوري دختر؟ از اومدنم خوشحال نيستي نه؟ آخ شرمنده! نمي دونستم اينجور مي شه و گرنه خودمو مي کشتم... تمام نقشه هات نقش بر آب شد؟!

با عصبانيت نگام کرد. خم شدم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: اگه مي خواي به آراد برسي بايد منو بکشي!

خاتون لبشو گاز گرفت و اومد طرفم. بازومو کشيد و برد بيرون و گفت:

- اين حرفا چيه داري مي زني؟! دو روز رفتي پاک عقلتو از دست دادي؟!

- آره عقلمو از دست دادم... خاتون مي دوني چرا من فرار کردم؟ چون آقا قراره ويدا رو نگه داره و منو بفرسته اصطبل... مطمئنم حرفش دروغ بوده. مي خواسته منو بفروشه.

- آخه دختر خوب! اون اگه مي خواست بفروشتت که همون روز اول اين کارو مي کرد و نمي آوردت اينجا؟

- آره چون روز اول ويدا خوشگل پر عشوه و ناز نيومده بود... اصلا اون از اذيت کردن من لذت مي بره ... آراد جنون اذيت کردن داره خاتون، مي فهمي؟!

لبشو گاز گرفت و آروم زد به صورتش و گفت: خاک به سرم اين حرفا چيه مي زني؟!

تلفن آشپزخونه زنگ خورد.

ويدا گفت: خاتون با تو کار دارن!

romangram.com | @romangram_com