#حصار_تنهایی_من_پارت_586


گفتم: نمي خورم... بگو اينجا چيکار مي کنم؟

- نمي دونم... صبح که ويدا رفت آقا رو بيدار کنه بهش گفت تو اومدي... باور نمي کني از صبح تا حالا هر پونزده دقيقه يه بار بهت سر مي زدم ببينم بيدار شدي يا نه؟

نگاش کردم و گفتم: چرا اينقدر دوستم داري؟ من که يه غريبم؟!

- اين چه سوالي مي پرسي؟! من تو رو جاي دختر نداشتم دوست دارم. قبل تو اين خونه انقدر سوت و کور بود که آدم دلش مي گرفت... خدا شاهده از روزي که اومدي چقدر حال و هوامون عوض شده... آخه چرا فرار کردي؟ نگفتي نگرانت مي شيم؟ به خدا خواستم برم کلانتري خبر بدم... آقا يه دادي سرم زد که تا آخر عمرم پام به کلانتري باز نمي شه!

- تو نبايد منو دوست داشته باشي... تو هم عين بقيه مسخرم کن... تو هم اذيتم کن و زخم زبونم بزن... تو هم بگو زشتم؛ تو هم...

گريه اجازه حرف زدنو ازم گرفت.

خاتون بغلم کرد و گفت: الهي قربون دل پرت بشم... آروم باش خودتو اذيت نکن.

- خاتون چرا نمي ميرم؟

- بسه دختر اين حرفا رو نزن... صبحونه برات بيارم ؟

- نمي خورم ...سيرم.

- نمي خورم سيرم که نشد حرف... مياي يا برات بيارم؟

مي دونستم اگه بگم نه، مي خواد به زور تو دهنم کنه. بخاطر همين گفتم:

- باشه... الان ميام پايين.

romangram.com | @romangram_com