#حصار_تنهایی_من_پارت_585


گفت: ليلا رو تو کشتي... نمي بخشمت.

ترسيدم؛ با گريه دويدم. رفتم طرف در. بابام جلوي در وايساده بود.

گفت: کجا مي خواي بري؟ بايد تو رو بخاطر طلبم بدم به جمشيد وگرنه منو مي کشن.

با ترس برگشتم. مامانم و ليلا و تمام مهمونا آروم آروم مي اومدن جلو.

با جيغ و گريه فرار کردم، رفتم طرف راه پله. با سرعت از پله ها مي رفتم بالا. آراد بالا وايساده بود.

با عصبانيت داد زد: چرا فرار کردي؟!

بر عکس از پله ها اومدم پايين. يهو پام ليز خورد و افتادم تو بغل يکي. نگاش کردم؛ خاتون بود.

صدام مي زد: آيناز..آيناز!

چشمامو باز کردم. نفس نفس مي زدم. خاتون کنارم نشسته بود و گفت:

- چي شده مادر؟ خواب بد ديدي؟!

به خاتون نگاه کردم. خاتون اينجا چيکار مي کرد؟! اينجا کجاست؟! به اتاق نگاه کردم. آشنا بود. همون روزي که دستمو بريدم هم اين اينجا بودم. يعني بازم برگشتم پيش آراد؟

گفتم: من اينجا چيکار مي کنم؟! کي منو آورد؟ اون گفت مي خواد منو بفروشه... چرا منو برگردوند؟!

خاتون نگام کرد و گفت: بيا اين آبو بخور!

romangram.com | @romangram_com