#حصار_تنهایی_من_پارت_589
موقع نهار تو آشپزخونه نشسته بودم و با حرص سالاد درست مي کردم. ويدا هم نمي دونم کجا گورشو گم کرده بود؟ تلفن زنگ خورد.
خاتون گفت: قربون دستت تلفنو برمي داري؟
گوشي رو با عصبانيت برداشتم: بله؟
جوابي نيومد.
گفتم: الو؟
بازم کسي چيزي نگفت. پوزخندي زدم و گفتم: مُردي؟!
بازم سکوت. فقط صداي پچ پچ حرف مي اومد. انگار داشت با کسي حرف مي زد.
بلند تر گفتم: هوي عمو کجا رفتي؟! مگه آزار داري زنگ مي زني حرف نمي زني؟!
آراد: باز که صداتو بلند کردي؟
سريع گوشي رو دادم دست خاتون که بغلم وايساده بود.
گفت: کيه؟
گوشي رو گذاشت دم گوشش و گفت: بفرماييد!
...
romangram.com | @romangram_com