#حصار_تنهایی_من_پارت_582


سوار شديم؛ اونم با چه بدبختي! خودشون کمک مي کردن سوار شيم. وقتي رفتيم تو، ديديم گوشه تريلي پر از کارتونه ولي نفهميدم داخلشون چيه.

يکي داد زد: بريد ته بشينيد.

چهار تائيمون ته وايساديم. سه نفريشون کارتونا رو تند تند جلومون مي چيدن.

دختر چاقه گفت: مي ميرم... اينا مي خوان ما رو بکشن.

شاهين به سمت راست اشاره کرد و گفت: اينجا رو براتون خالي مي ذاريم تا بتونيد نفس بکشيد؛ نترس اين کنارا هم هوا مياد تو.

وقتي چيدنشون تموم شد، رفتن. صداي بسته شدن درو شنيدم و نشستم.

تريلي حرکت کرد. من ديگه قيد اين دنيا و زندگي و آدماشو زدم. اينجا بميرم بهتره تا با بي آبرويي از دنيا برم.

سرمو تکيه دادم به پشتم. همه جا تاريک بود. هيچ جا رو نمي ديدم. دونه هاي اشک از کنار چشمم يکي يکي با فاصله مي اومدن پايين. کم کم حس خفگي اومد سراغم. بيخيال شدم مي خواستم خودکشي کنم به طور غير مستقيم. ميخواستم راحت شم.

يکي از دخترا گفت: اين کيه داره اينجوري نفس مي کشه؟

با صداي خفگي گفتم: من!

اون يکی که کنارم نشسته بود گفت: چرا اينجوري نفس مي کشي؟

چيزي نگفتم. حس کردم يکي گلومو فشار مي ده. يهو بلند شدم و تند تند نفس کشيدم.

دستمو گرفت و گفت: چي شده چرا اينجوري مي کني؟!

romangram.com | @romangram_com