#حصار_تنهایی_من_پارت_581


- واسه چي؟

- واسه همه چي!

خودم مانتو شو زدم بالا و شالمو گذاشتم رو کليش و گفتم: اگه جاش گرم بمونه ديگه درد نمي کنه.

با لبخند گفت: ممنون!

- خواهش مي کنم.

به اون دوتا که کنار ديوار نشسته بودن گفتم: مي خوان ما رو کجا ببرن؟

اون که لاغر تر بود گفت: اروپا... اينجوري که خودشون مي گن.

کف زمين روي موازيک نشسته بوديم. ديوار و کف سرد بود. يه بخاري خشک و خالي هم برامون نياورده بودن. چند دقيقه بعد سردم شد. دختري که روی پام خوابيده بود، گفت: سردته؟

نگاش کردم و گفتم: نه، خوبم.

روسري طوسيشو از سرش برداشت و داد بهم و گفت:ب يا بپوش... داري مي لرزي.

ديگه تعارف نکردم و روسري رو برداشتم و پوشيدم. تا موقعي که هوا تاريک شد، ما همونجا سر جاهامون نشسته بوديم و تکون نمي خورديم. کمي نور از حياط به زير زمين ميومد ولي به اندازه اي نبود که بتونه همه جا رو روشن کنه. صداي سوت زدن و کليد چرخوندن شنيدم. به در زيرزمين رسيد. شاهين بود؛ با کليد درو باز کرد و گفت: خب خانما استراحت کافيه ... تشريف بياريد بيرون!

به دختره کمک کردم بلند شه ؛شالي که دور کمرش گذاشته بودم درآورد و رو سرش انداخت. اومديم بيرون. سوار يه ماشين شديم. شاهين رانندگي مي کرد. سعيد هم جلو نشست و حرکت کرد. همه جا تاريک و ظلمات بود. فقط نور چراغ ماشين جلو رو روشن مي کرد. بخاطر سنگ و کلوخ، ماشين زياد تکون مي خورد. حالت تهوع پيدا کرده بودم. بعد از يک ساعت ماشين نگه داشت. اومديدم پايين. يه تريلي بزرگ وايساده بود.

سعيد گفت: سوار شيد!

romangram.com | @romangram_com