#حصار_تنهایی_من_پارت_554
- اوهوم!
- هنوز فراموشش نکردي نه؟
- نه... ده سال باهاش زندگي کردم. نمي تونم به خاطر سه سال جدايي فراموشش کنم.
- ازدواج کرده؟
- آره... دو تا بچه هم داره!
قيافش ناراحت شد. حس کردم بغض کرده.خاک تو سرت آيناز! براي چي گذشتشو به يادش آوردي؟! بخاطر اينکه موضوع عوض بشه گفتم:
- دلم براي دريا تنگ شده... کاش مي شد يه بار ديگه دريا رو ببينم.
خنديد و گفت: شرمنده! تهران دريا نداره... بايد بريم شمال.
- آره ولي امکان پذير نيست.
- چرا امکان پذير نباشه؟ مي خواي بريم؟
- من و شما؟
- نه... من و تو... ديگه نگو شما.
- اگه آقامون بفهمه چي؟ ممکنه دعوامون کنه!
romangram.com | @romangram_com