#حصار_تنهایی_من_پارت_553
- سرده!
نگام کرد و گفت: بعد از اين همه لباس که پوشيدي بازم مي گي سردمه؟!!
با دلخوري گفتم: خب چيکار کنم؟ سرماييم!
- راه بري گرم مي شی!
- اگه سردم شد چي؟
با لبخند گفت: اگه سردت شد و مُردي با من!
نفسي کشيدم و گفتم: باشه!
به يه پارکي رفتيم... زياد شلوغ نبود. به بچه ها نگاه مي کردم. دستمو جلو دهنم گرفتم و ها مي کردم و بعد بهم مالششون مي دادم.
گفت: دستايي که مال تو نيست رو هيچ وقت نگير!
- با من بودي؟
- نگين هميشه مي گفت... همه ی دستا يه صاحب دارن. دستاي تو هم مال يکيه... بايد توي دستاي اون باشه.
نگاش کردم... من که نگفتم بيا دستامو بگير که اين حرفو زد؟!
گفتم: نگين، خانمت بود؟
romangram.com | @romangram_com