#حصار_تنهایی_من_پارت_555


- اون اگه تو رو مي خواست بيرونت نمي کرد... ازش مي ترسي؟

- کي من؟!... نه بابا!

بعد مکث کوتاهي گفتم: آره! بعضي وقتا که خيلي عصباني مي شه... قيافشم ترسناک مي شه. اون موقع ديگه جيکم در نمياد!

بلند خنديد و گفت: پس بهش مي گم چه موقعايي ازش مي ترسي!

- تو رو خدا بهش نگو!

- به يه شرط!

نگاش کردم. نکنه شرط غير معقول بخواد؟! نه امير پسر خوبيه... يعني مرد خوبيه!

گفتم: چي؟

برام يه غذاي خوشمزه بپزي.خاتون مي گفت دست پختت حرف نداره... منم مي خوام دست پختتو امتحان کنم.

با خوشحالي گفتم: همين؟ باشه امشب برات مي پزم!

ساعت هشت بود که با کلي خريد برگشتيم. تو آسانسور بوديم که يهو امير خنديد.

نگاش کردم و گفتم: به چي مي خندي؟!

به دماغم اشاره کرد و گفت: شده عين لبو!

romangram.com | @romangram_com