#حصار_تنهایی_من_پارت_551


- باشه. پس مجبورم خودم يه جايي انتخاب کنم.

به رستوران خلوت و سوت و کور رفتيم. يه آقاي شيک پوش اومد جلو و گفت:

- به آقاي وثوقي... مشتاق ديدار آقا..خيلي خيلي خوش آمديد!

به طرف ميز دو نفري اشاره کرد و گفت: بفرماييد آقا ... ميزتون حاضره!

با تعجب به اميرعلي نگاه کردم و راه افتاديم. وقتي نشستيم، آقا دو تا منو داد دستمون و گفت:

- تا شما انتخاب کنيد منم برگشتم.

به رفتن مرده نگاه کردم. رو به امير که داشت منو رو مي خوند گفتم:

- هميشه وقتي مياي اينجا، انقدر چاپلوسي مي کنه؟!

با لبخند گفت: اگه چاپلوسي نکنه که مشترياشو از دست مي ده!

- ظاهرا مشتري اينجايي که اينجوري جلوت خم و راست مي شه!

همين جور که منو نگاه مي کرد گفت: هم مشتري اينجام، هم صاحب اينجام!

با تعجب گفتم: يعني اين رستوران مال توئه؟!

منو گذاشت کنار و گفت: آره..من و آراد شريکي اينجا رو ساختيم ... شعبه دومشم جاي ديگه است.

romangram.com | @romangram_com