#حصار_تنهایی_من_پارت_550


با لبخند گفت: زودگرفتي چي گفتم! ولي منظورت از اندازه چيه؟!

- دوست داشتن من به اندازه ی اون دختري که هر روز برات نذري مياره نيست!

- ok، فهميدم!

يه پلاستيک دستش بود. جلوم گرفت و گفت: انقدر حرف زدي که يادم رفت اينو بهت بدم.

ازش گرفتم و گفتم: چيه؟

- لباس؛ براي چند روزي که اينجايي بايد يه چيزي تنت کني ديگه... نمي دونم اندازه هست يا نه؟

گفتم: ممنون!

به لباسا نگاه کردم. چقدرم گرفته... يه پالتوی سرمه اي هم گرفته بود.

گفت: برو حموم کن بريم.

-باشه!

بعد حموم رفتيم بيرون. سوار ماشين که شديم، گفت:

- خب حالا کجا بريم؟

- نمي دونم... من که جايي رو بلد نيستم؟

romangram.com | @romangram_com