#حصار_تنهایی_من_پارت_549


به ظرف آش رشته نگاه کردم. به جاي اسم امام و پيغمبر، بزرگ نوشته بود LOVE!خنده اي کردم و رفتم تو. گذاشتم رو اپن، يه بشقابم گذاشتم روش.

تا وقتي امير اومد خودمو با کتاب و تلويزيون سرگرم کردم. رو مبل لم دادم. موسيقي ملايم در حال نواختن بود. حس خواب آلودگي کردم. کتابو گذاشتم رو صورتم و خوابيدم.

***

کتاب از رو صورتم برداشته شد. چشمامو باز کردم. امير بود. يهو بلند شدم.

با خنده گفت: کجا سير مي کردي؟!

- کي اومدي؟

- الان!

کتابو داد دستم و گفت: مزاحم خوابت نمي شم.

- خواست بره. گفتم: يه دختري برات آش رشته آورد!

به اپن نگاه کرد و با خنده گفت: نيلو بوده... اين دختر، هفته اي که هفت روزه، هشت روزشو براي من نذري مياره!

خنديم و گفتم: لابد دوست داره و بهونه بهتر از اين پيدا نکرده!

گفت: آره... ولي کاش يه نفر ديگه هم منو دوست داشت!

گفتم: منم دوست دارم ولي به اندازه!

romangram.com | @romangram_com