#حصار_تنهایی_من_پارت_548
رفت طرف جا کفشي و گفت: نهارو درست نکن شايد رفتيم بيرون...خداحافظ!
- خداحافظ.
وقتي رفت، سريع رفتم طرف ميز و جمع کردم. بيکاري هم بد درديه ها؟! خونه چهار تا اتاق داشت. اون که اتاق من بود، کناريشم نمي دونم. اونم نمي دونم! رفتم طرف اتاقي که کنار پنجره بود. دم در وايسادم. برم تو يا نه؟ شايد دوست نداشته باشه.
پوفي کردم رفتم طرف مبلا خودمو انداختم روش. چشمم افتاد به چند تا کتاب که رو ميز بود. يه کتاب شعر برداشتم... چند صفحشو ورق زدم که زنگ خونه به صدا در اومد.کتابو گذاشتم سرجاش و رفتم درو باز کردم. با لبخند سرش پايين بود.
گفتم: بله بفرماييد؟
سرشو بلند کرد. موهاي شرابي بلندشو کج رو صورتش انداخته بود. چشماي آبيش از ديدن من شوکه شد و با تعجب گفت: سلام... امير نيست؟!
- نخير بيمارستان هستند!
- آها... شما... از فاميلاشون هستيد؟
- نخير!
با ناراحتي گفت: دوستشي؟
با لبخند گفتم: نخير خانم... اگه کاري داريد بايد صبر کنيد تا بياد!
- ظرف آش رشته اي رو جلوم و گرفت و با بغض گفت: مبارک باشه!
سريع از پله ها رفت بالا. اين کي بود؟! چرا اين جوري کرد؟!
romangram.com | @romangram_com