#حصار_تنهایی_من_پارت_547


گرفت جلو دهنم و گفت: مي خوري يا به زور بکنم تو حلقت؟!

لقمه رو برداشتم و خودمم نفهميدم چه جوري تا تهش خوردم!

بعد از صبحانه حاضر شد که بره. منم داشتم ميزو جمع مي کردم که از اتاقش اومد بيرون و گفت:

- داري چيکار مي کني؟

- خب دارم ميزو جمع مي کنم!

با اخم ساختگي اومد طرفم و از اشپزخونه بردم بيرون و گفت: شما مهمون من هستيد. لطفا به سياه و سفيد اين خونه دست نمي زنيد... اين ميزم ولش کن. خودم ميام جمعش مي کنم.

- آخه اينجوري که نمي شه؟ زشته؛ بذار جمعش کنم.

- خيليم خوبه... کار هر روزمه.

به ساعتش نگاه کرد.

- ديرم شد. نيام ببينم دست به خونه زديا؟

- چشم!

- آفرين! نهارم بيرون مي خرم ميارم.

- خوب بذار نهارو ديگه خودم بپزم.

romangram.com | @romangram_com