#حصار_تنهایی_من_پارت_546
با خنده گفتم: سلام!
نگام کرد و گفت: سلام خانم... چه عجب دست از سر خواب بيچاره برداشتي!
- نمي ري بيمارستان؟
- چرا زوده، ساعت ده مي رم... صبحونه چي مي خوري؟
به ميز که انواع و اقسام پنير و مربا و خامه و... روش چيده بود نگاه کردم و گفتم:
- خودتون صبحونه نخورديد؟
- نه... تنهايي مزه نمي ده!
با لبخند نشستم. اونم رو به روم نشست. يه ليوان قهوه و آب پرتغال و چاي و شير کاکائو گذاشت جلوم. با تعجب به همشون نگاه کردم و گفتم: ببخشيد! معده ی من بي ظرفيته! اين همه رو نمي تونم بخورم!
- چرا؟ به خودت يه نگاه بنداز ببين چقدر لاغري؟! بايد يه چيزي بخوري ...بدون تعارف همه رو مي خوري!
- آخه...
- آخه و اما و اگر ...نداريم!
يه تيکه نون سنگک بزرگ برداشت. عسل و تخم مرغ و کره گذاشت و لقمه پيچش کرد. جلوم گرفت و گفت: بخور!
- چي؟ من نمي تونم اينو بخورم! خيلي زياده!
romangram.com | @romangram_com