#حصار_تنهایی_من_پارت_541
مختار گفت: چند روزي مهمونته. اشکالي که نداره؟
با خوشحالي گفت: نه بابا چه اشکالي؟ قدمش رو چشم. تا هر وقت خواست بمونه... چرا اينجا وايسادين؟ بياين تو!
مختار: نه بايد برم... خيالم راحت باشه ديگه؟
اميرعلي: اگه راحت نبود، نمي آورديش اينجا!
خنديد و گفت: خداحافظ
اميرعلي: خداحافظ!
مختار که رفت، درو بست. خيلي معذب بودم. انگار اولين باره اميرو مي بينم. سرم پايين بود و با انگشتام بازي مي کردم. سرشو پايين آورد و به چشمام نگاه کرد و گفت:
- داري به چي نگاه مي کني؟!
سرمو بلند کردم و نگاش کردم و گفتم: هيچي.
- حالا که هيچي، بيا تو! کفشتو در بيار دمپايي بپوش.
رفت سمت آشپزخونه. اَهَـــــه! اين خونه براي يه نفر زيادي بزرگ بود! با قدمهاي آروم و شمرده راه مي رفتم و به خونه نگاه مي کردم.
گفت: تزيينش مردونه س ديگه؛ ببخش!
سرمو برگردوندم. دم آشپزخونه با لبخند دست به جيب وايساده بود.
romangram.com | @romangram_com