#حصار_تنهایی_من_پارت_540
تا حالا خونه ی امير علي رو نديده بودم. جلوی يه برج چند طبقه نگه داشت. پياده شدم. سرمو بلند کردم. آخرش معلوم نبود! سرم گيج رفت.
گفت: بريم تو.
رفتيم تو. سوار آسانسور شديم و دکمه ی 12 رو زد. آسانسور رفت بالا.
گفت: فقط خدا کنه خونه باشه.
- چرا بهش زنگ نزدي؟
- زدم... خونه که قطعه، گوشيشم خاموش بود.
در آسانسور باز شد. رفتيم سمت چپ. جلوي يه در سفيد بزرگ وايساديم. مختار زنگو زد. من به در نگاه مي کردم و مختار به زمين. کسي درو باز نکرد. دوباره زنگ زد. در باز شد.
نگاش کردم؛ از ديدنمون تعجب کرده بود.
با خوشحالي گفت: آيناز! کجا رفته بودي؟!!
مختار: بيایم تو؟!
اميرعلي: آخ ببخشید! بفرماييد!
رفتيم تو. اولين بار بود اميرعلي رو اينجوري مي ديدم. يه شلوار ورزشي و گرمکن و دمپايي انگشتي.
دم در وايساديم.
romangram.com | @romangram_com