#حصار_تنهایی_من_پارت_542


گفتم: ببخشيد!

خنديد و گفت: چيو ببخشم؟! شام خوردي؟

- نه.

چرا انقدر با خجالت حرف مي زني؟! مگه اولين بارته منو ديدي؟!

يه خنده ی بي جوني زدم و به ميز آشپزخونه نگاه کردم. براي يه نفر چيده بود.

گفتم: ببخش مزاحم شام خوردنت شدم.

- شام؟!... اينکه شام نيست! فقط به اندازه اي مي خورم که نميرم... کاش مي شد هميشه يه مزاحمي توي تنهايیم قدم مي ذاشت.

با لبخند تلخي نگاش کردم.

گفت: سالاد الويه ست. مي خوري؟ البته کمه چون براي خودم درستش کردم... بگو چي مي خواي زنگ مي زنم برات بيارن.

- نه ممنون... تخم مرغم کافيه.

- تخم مرغ براي صبحونست!

نفسي کشيدم و رو مبل نشستم و گفتم: اصلا اشتها ندارم!

کنارم با فاصله نشست و گفت: باز با آراد کاسه کوزه هاتون ريخت بهم؟!

romangram.com | @romangram_com