#حصار_تنهایی_من_پارت_536


شناسنامه آرادم نشونم داد. اسم هانيه داخلش بود. اون آشغال چيکار کرده؟! برام يه شناسنامه جعلي درست کرده با اسم هانيه؟! به عکسش نگاه کردم. به اسم پدر و مادري که اصلا نمي شناختمشون!

من بميرم ديگه برنمي گردم پيشش. شناسنامه رو پرت کردم زمين و بلند شدم و دويدم سمت در. بازش کردم و با تمام قدرتم مي دويدم. مختارم پشت سرم مي دويد.

داد زد: وايسا!

واينستادم و مي دويدم. پشتمو نگاه کردم. مختار نزديکم بود. خيابون بود. ماشينا از هر طرف ميومدن. مردنم بهتر از زنده موندمه. خواستم برم که يه ماشين ترمز کرد. يکي منو کشيد و انداخت تو بغلش.

يکي داد زد: هوي وحشي! چه خبرته؟! مي خواي خودکشي کني، برو جاي ديگه!

مختار گفت: حالت خوبه؟!

سرمو بلند کردم. بازم تو بغل مختار بودم.

با لبخند نگام کرد و گفت: اين چه کاري بود مي خواستي بکني؟ ها؟!

از بغلش اومدم بيرون. بازومو گرفت و کشيد.

گفتم: من نميام! نمي خوام برگردم پيش اون زبون نفهم!

در ماشينو باز کرد و به زور سوار ماشينم کرد. وقتي نشست، گفت: برو مشکلتو با خودش حل کن!

- آخه اون حرف مي فهمه که من برم مشکلمو باهاش حل کنم؟! من فقط مي خوام برم. تو بهش بگو شايد فهميد.

راه افتاديم. ساکت بود و جوابمو نداد.

romangram.com | @romangram_com