#حصار_تنهایی_من_پارت_535


مختار نگام کرد و گفت: هانيه جان بريم خونه!

خفه شو! به من نگو هانيه... اسمم آينازه... آي... ناز!

به جناب سرگرد نگاه کردم و گفتم: مگه شماره دوستمو بهت ندادم؟! مگه بهش زنگ نزديد؟

- چرا زنگ زديم!

- خب حتما همه چي رو بهتون گفته ديگه؟

- اما کسي گوشي رو برنداشت!

با درموندگي نشستم و گفتم: چي؟ جواب نداد؟... مگه مي شه؟... خب بديد من خودم زنگ مي زنم.

جعفري: خانم! بهتره بريد خونتون و بيشتر از این شوهرتونو نگران نکنيد!

داد زدم: کدوم شوهر؟... من شوهري ندارم... با کي ازدواج کردم؟!

مختار: با آراد سعيدي.

با تعجب گفتم: آراد؟! من؟! با کي؟ با آراد ازدواج کردم؟ اصلا کو شناسنامه؟

مختار با اطمينان دو تا شناسنامه رو درآورد... دو تاشو باز کرد و گذاشت جلوم و گفت:

- اين شمايد... اينم اسم شوهرتونه.

romangram.com | @romangram_com