#حصار_تنهایی_من_پارت_534


ندا گفت: با جناب سرگرد جعفري کار دارم.

مرده به من نگاه کرد و گفت: بفرماييد تو!

ندا درو باز کرد و وارد اتاق شديم. درو بستم. وای خدا! این اینجاست؟! چشمم که بهش افتاد ترسيدم و کنار ايستادم.

جعفري گفت: ندا جان شما برو بيرون.

- باشه.

ندا که رفت، سرگرد جعفري گفت: بشين!

رو به روي مختار نشستم.

جعفری گفت: آقاي احمدي! تحويل شما!

با تعجب گفتم: چي تحويل شما؟ ....يک ساعت داشتم روضه براتون مي خوندم؟! اين آقا براي همون پسره ی قاچاقچي کار مي کنه.

جعفري: خانم! ايشون گفتن شما در يک حادثه رانندگي پسرتون رو از دست داديد و به اختلال حواس دچار شديد و به شوهرتون تهمت قاچاقچي بودن مي زنيد.

داشتم سکته مي کردم.

داد زدم: اختلال حواس؟!! اونم تو اين سن؟!... بچمو از دست دادم؟! آخه شوهرم کجا بود که بچه داشته باشم؟! اين آقا بهترين دوست منو کشته... به جاي اينکه دستگيرش کنيد، حرفشو باور مي کنيد؟!

با گريه گفتم: من سالمم. ديونه نيستم. شوهر ندارم... مگه عکسا رو بهتون نشون ندادم؟ خب بريد استعلام کنيد. حتما سابقه اي چيزي دارن... به خدا من دروغ نمي گم... شما چرا اين جوري مي کنيد؟ چرا حرفمو باور نمي کنيد؟!

romangram.com | @romangram_com