#حصار_تنهایی_من_پارت_527
نگام کرد و گفت: جایي داري که بري؟
- نه.
- خيلی خب، يه لحظه صبر کن ...
تلفنو برداشت و شماره اي گرفت.
گفت: کجايي؟
...
- مي توني يه سري بياي اينجا؟
...
خنديد و گفت: پس زود بيا!
گوشي رو گذاشت و گفت: الان آبتين مياد دنبالت. ميري خونه ی ما، تا وقتي که حرفت درست از آب دربياد.
- من هيچ دروغي به شما نگفتم. همش راست بود .
- اون دوستي که گفتي اسمش چي بود؟
- نسترن؟
romangram.com | @romangram_com