#حصار_تنهایی_من_پارت_526


گفت: اين آدمايي که گفتي، قيافه هاشون يادته؟!

سري تکون دادم و گفتم: آره!

داد زد: اکبري؟ اکبري!

مردي که دم در نشسته بود، اومد تو و گفت: بله قربان!

به من اشاره کرد: اين خانمو ببر چهره نگاري.

- اطاعت!

تا دم در رفتم.

گفت: ببين! اگه بدونم شوخي تو و آبتينه، جفتونو تا يک سال مي ندازم زندان.

- کاش شوخي بود!

منو بردن به يه اتاق که چند تا کامپيوتر بود. يه مردي نشسته بود. کنارش رو صندلي نشستم. تا الان پيش هر کسي بودم، چهرشو گفتم . مرده عکسا رو برداشت برد به اتاق جعفري.

برگشت بيرون و گفت: خانم! جناب سرگرد کارتون دارن.

رفتم. وايساده بود به عکسا نگاه مي کرد.

گفتم: با من امري داشتيد؟

romangram.com | @romangram_com