#حصار_تنهایی_من_پارت_528
- آره همون... شماره اونم بده.
رفتم جلو، روي کاغذ شمارشو نوشتم.
گفت: ممنون شما بريد، من خودم رسيدگي مي کنم.
- تا چند وقت ديگه بايد تهران باشم؟
- معلوم نيست... اول بايد يه استعلام بگيرم که کسي گزارش گم شدن شما رو داده يا نه؟ ...اگه نداده بود و حرفاي شما صحت داشت، اونوقت بايد يه کار ديگه بکنيم.
- چه کاري؟
- حالا شما تشريف ببريد... بعدا خدمتتون عرض مي کنم.
رفتم بيرون، توحياط نشستم. نيم ساعت بعد آبتين پيداش شد. بلند شدم رفتم طرفش.
گفت: چي شد؟
- هيچي... بعد يک ساعت که فکمو ازحرف زدن خرد کردم، گفت داستان قشنگي بود! يعني کلا حرفمو باور نکرد... بعدش منو فرستاد چهره نگاري.
- براي چي حرفتو باور نکرد؟
- چه مي دونم؟ مي گفت شوخي شماست.
بلند خنديد و گفت: الهي من براي داداشم بميرم! از بس اذيتش کردم، شدم عين چوپان دروغگو!
romangram.com | @romangram_com