#حصار_تنهایی_من_پارت_523
- ببين! به اين کِشه؛ زنگ مي زنم هماهنگ مي کنم. حالا ديگه خداحافظ!
با خنده گفتم: به سلامت!
به دور و برم نگاه کردم. چند نفري نشسته بودن. چند نفر در رفت و آمد بودن. صداي گريه ميومد. شلوغي سالن زياد بود. منم کنار در وايسادم و به بقيه نگاه مي کردم. چند دقيقه بعد، يه مرد اومد. مرده بلند شد و احترام نظامي داد. رفت تو .
مرده هم پشت سرش رفت. اين جعفري، داداش ايناست؟!
به من نگاه کرد و گفت: شما رستمي هستيد؟!
- بله!
- بريد تو.
رفتم تو، درو بستم و نگاش کردم. سرش پايين بود و داشت يه پرونده رو ورق مي زد. چقدر جوونه! فکر نکنم بيشتر از سي باشه. يه ريش مرتب و تميز و موهاي کوتاه مرتب و بيني قلمي و لباي خوش فرم.
گفتم: سلام!
سرشو بلند کرد و با دست اشاره کرد و گفت: سلام بفرماييد.
روی صندلي کنار ميزش نشستم.
گفت: خب، امرتون؟
با خجالت گفتم: امري نيست، عرضه... از کجا شروع کنم؟
romangram.com | @romangram_com