#حصار_تنهایی_من_پارت_522
...
- داداشمون رفته تو جلسه!
...
- واي ندا! باشه انقدر غر نزن، اومدم!
تلفنو قطع کرد. به مردي که پشت ميز بود، گفت:
- ببخشيد! مي شه يه لحظه خودکارتونو بديد؟
مرده خودکارشو بهش داد.
- يه ورق کاغذم لطف مي کنيد؟!
مرده نگاش کرد، بعد يه ورق سفيد بهش داد. آبتين شماره اي روش نوشت و جلوم گرفت و گفت: بيا.. اين شماره ی منه. اگه نيومد، بهم زنگ بزن بيام دنبالت. باشه؟ باز نري تو پارک بخوابي براي خودت دردسر درست کنی؟!
نگاش کردم و گفتم: ممنون!
- حتما زنگ بزن ...خداحافظ.
- خداحافظ.
خودکارو داد به مرده و رفت. هنوز چند قدم نرفته بود که برگشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com