#حصار_تنهایی_من_پارت_521


- وايساد و گفت: چي؟ مي خواي بري بگي ما دزديدیمت؟!

- نه، يکي ديگه منو دزديده.

يه جوري نگام کرد، انگار ديوونم!

با لبخند گفتم: به خدا مغزم هنوز سر جاشه!

نفسي کشيد و گفت: خوب خدا رو شکر! همين جا وايسا!

رفت پيش يه مرد درجه دار که يه گوشه وايساده بود و به پرونده ی توي دستش نگاه مي کرد. بعد از چند دقيقه اومد پيشم و گفت: بيا يافتمش!

از پله ها رفتيم بالا. پيش يه مردي که دم در نشسته بود رفتيم و فکر کنم منشيش بود.

آبتين گفت: ببخشيد با سرگرد جعفري کار داشتيم.

مرده نگاهي به من و آبتين انداخت و گفت: جلسه هستند. تشريف داشته باشيد تا بيان.

به آبتين گفتم: شما بريد؛ من مي مونم.

نگام کرد و گفت: نمي شه که؟ شايد نيومد. مي خواي اينجا بموني؟!

- نگران من نباشيد!

موباليش زنگ خورد. جواب داد: بله؟

romangram.com | @romangram_com