#حصار_تنهایی_من_پارت_524


با لبخند گفت: نمي دونم! مي خواي از بدو تولدتون بگيد!

نگاش کردم و خنديدم. وقتي اين حرفو زد، باهاش احساس راحتي بيشتري کردم. يه جوري يخم باز شد و گفتم: منو دزدين!

با تعجب گفت: بله؟!! دزديدنتون؟! کيا؟! اگه دزديدنتون، پس اينجا چيکار مي کنيد؟

- بله... نه، يعني ... ببينيد قصه ش طولانيه.

- مي خواي شب بيا تعريف کن که منم بخوابم!

با حرص نگاش کردم و گفتم: چرا نمي ذاريد حرفمو بزنم؟!

- ببخشيد بفرماييد.

- ببينيد بابام با قاچاقچيا کار مي کنه... يعني براشون مواد مي فروشه. يه روز که مواد مي برده کردستان، پليسا دنبالش مي کنن، اونم از ترس، همه رو مي ريزه تو دره. رئيسشم بهش مي گه يا بايد پولمو بدي يا زن و بچتو مي کشيم. بابام پول نداشته بهشون بده. اون نامردا هم مامانمو مي کشن و بعد از يکي دو هفته، دو نفر به اسم شعبون و کريم که خودش مي گفت کريم خله، منو دزدين و آوردن تهران. بعد اون دو تا به دستور جمشيد، که همين رئيس بابام بوده، منو به يکي به اسم منوچهر فروختن. منوچهر و زنش تو خونش هفت تا دختر نگهداري مي کردن. به زور ازشون کار مي کشيدن. چند تاشون دزدي مي کردن، بقيه هم مواد و...

ابرومو بردم سمت راست: اونا کارا!

اونم خنديد.

گفتم: بعد از يکي دو ماه که اونجا بودم، همه مونو فروختن به يکي به اسم آراد. اين پسره با باباش قاچاق انسان مي کنن.

جناب سرگرد دستشو گذاشته بود رو شقيقش و به داستان من گوش مي داد.

- همه دوستامو فرستادن خارج جز من. با ليلا که کشتنش. منو به عنوان خدمتکارش برد خونش. به خاطر بد رفتارايش فرار کردم. الان دو روزه که فراري ام.

romangram.com | @romangram_com