#حصار_تنهایی_من_پارت_492


يهو گفتم: بله؟

- کجايی؟ مي گم خونتون کجاي تجريشه؟

حالا چي بگم؟ من که اينجا رو نمي شناسم؟

با هول و لبخند گفتم: چيزيه ...خونمون... همين دور و براست... يه کوچه... نه نه سه تا کوچه بالاتره.

با تعجب گفت: آها! ولي بهت نمياد بچه پولدار باشي.

اي خدا منو چه جوري خلق کردي که قيافمونم به بچه پولدارا نمياد؟! ميوه ها رو گذاشت تو سينک و يه فنجون چايي گذاشت جلوم. بعد اينکه تشکر کردم به چايي هم نگاه کردم . فقط يه استکان چاي؟!

آخه من گشنمه! يه نفسي کشيدم و چايو سر کشيدم. خدا رو شکر صداي رعد و برق شکممو نشنيد! ميوه هاشو براش شستم. تو هال داشتم با حوله دستمو خشک مي کردم که اومد روبه روم وايساد. گفت: راستشو بگو! خونتون کجاست؟ از اين دختر فراريا که نيستي؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم: نه فراري نيستم ولي راستش...گم شدم.

- گم شدي؟ يعني چي گم شدي؟!

- خوب مي دونيد من خدمتکار يکي از بچه پولداراي زعفرانيم. اومدم بيرون براي خريد که گم شدم.

- مگه اولين بارته مياي بيرون؟

فقط با سر جواب دادم و گفتم: من اصلا تهراني نيستم.

خواست چيزي بگه که صداي آيفون بلند شد. رفت طرف آيفون و گفت: کيه؟

romangram.com | @romangram_com